به تو ...
Yesterday is history. Today is mystery . Tomorrow is gift
دیروز تاریخ بود ، امروز راز است ، فردا هدیه است
شاید عشق شاید خودم شاید ...
Yesterday is history. Today is mystery . Tomorrow is gift
دیروز تاریخ بود ، امروز راز است ، فردا هدیه است
میلاد سرور ایرانیان و بزرگ جهانیان حضرت رضا (ع) بر شما دوستان مبارک باد
{التماس دعا}
تو که کهکشانی بودی
و من ...
من که بارانی و گاهن طوفانی
امروز هوای اتاقم از تو پر شده از تو که دریایی هستی و دریایی ...
تو که نمادی از زحل ها هستی
و من که فرزندی از جلبک های لیزی که فقط در جستجوی رودها هستند !!!
تو که دلبستگیت به من چون دلبستگیت به شکوفه های غزل وار اشعارت بود .
تو که آرام و مست آلود نشسته ای کنار منظومه های شمسی و قمری من !
و من که سنگریزه وار به دنبال جلبک ها ...
تو که رخنه کردی در ماه های وجودم و بویی از دی ماهی
و من به دنبال سیب سرخ خورشید
تو که ترانه هایت بوی بهشت می دهد
و من که پر شدم از سیب گلابهایی که برایم از بهشت آوردی ...
تو که هنوز رد پایت به روی رخنه های قلبم ساکن مانده
و من که محراب نشین درگاه حریم قدس تو ام
تو که در عرش اکبریتی و
من که در فرش اصغریت
تو که بهانه ای برای جشنهای آغازین و پایانی سال های نو ام
بیا و قدم بزن به خلوتهای نیمه شبم![]()
و غرق کن مرا در این رویای با تو بودنم دریای من !!!
آرتا - شنبه 9/6/87
این آخرین باری است که می آیم
می آیم و بی مقدمه خودم را به آخر جمله می بخشم
آمدم و این بار با سکوت بر می گردم
خودم را به باد می سپارم و تو را هم به باد
به خیالم تو را در حریم مقدس آقا اما رضا دخیل کردم
تو را همانجا امانت گذاشتم
اگر آقا بپذیرد و تورا برایم پس نفرستد !!!
به خیال خودم آنشب تا سحر با تو به سکوت سپری شد
هنوز حرفها در گلویم خر خر می کند
آنشب تو در حال خود واژگون بودی
نمی دانم چرا اقاقیا ها را نگاه می کردی و باز چشمانت را می بستی
به خیالم که اشک در چشمانت جمع می شد و تو با بستن پلکهایت مانع از حرکت آنها بر روی گونه هایت می شدی
آنشب قدمهای تو و دل من با هم می لرزید
لغزش بی ماشدنمان از تو بود و بس
به خیال خودم دستانت به وانمود نوازش روی سرم بود
سردی نسیم های سحر گاهی نوازش دستان سردت را انگار تر می کرد
به چشمانم نگاه می کردی ولی از من حیا نمی کردی
آنشب هاله ای از برق چشمانت را مهار کرده بود
برقی که در ستاره ها هضم شده بود
یا شاید از ستاره ها به امانت گرفته بودی تا خرمن دل مرا به آتش بکشی
سحر با نسیمی که در صحن پیچیده بود از خیالم پریدم
تو را آرام آرام می دیدم و از تو غزل غزل فاصله
از تو اصرار به ماندن و از من انکار به رفتن
به خیالم که همان شب دیگر پیشت نماندم
بله ، یادم آمد به راستی که نه پیشت ماندم و نه برایت دعا کردم
چشمانم به آسمان و فکرم از تو پر از تو که دیگر کینه شدی برایم تو را که دیگر هیچی و از هیچی خود همه !
تو را که سر کرده عالمی و عالمی سرکرده تو
تو را که غروری کاذب احاطه کرده و هنوز افکارت از تو بودن پر!
هنوز در آینه زندگی فقط خودت را می بینی و خود
دیگر از تو گلایه ای ندارم هر چه هست از من است
از منی که چون تو شدم فقط تو را می بینم و تو
دیگر می روم تا نه منی باشد و نه تویی!
فقط اینها را گفتم که نگویی با سکوت مرا ترک گفت ...
اینها را گفتم که در آخر چیزی گفته باشم
بدرود تا دیداری در دیدارهای تو و من ((ما))
آرتا – تابستان 87